تبليغاتX
...::::بوشهرنقد::::...
پدر و پسر شریفی

پدري به پسرش گفت به خشم   که تو آدم نشوي خاک بر سر
گر کسان جامع خيرند و شرند   از سراپاي تو بارد همه شر
حيف از آن عمر که اي بي سر و پا   در پي تربيتت کردم سر
دل فرزند از اين حرف شکست   بي خبر روز دگر کرد سفر
رفت از آن شهر به شهري که شود   فارغ از سرزنش پدر
رفت از پيش پدر تا که کند   بهر خود فکر دگر،کار دگر
سال ها رفت و پس از تلخي ها   زندگي گشت به کامش چو شکر
عاقبت منصب والايي يافت   حاکم شهر شد و صاحب زر
چند روزي بگذشت و پس از آن   امر فرمود به احضار پدر
تا ببيند پدر آن جاه و جلال   شرمساري برد از طعنه مگر
پدرش آمد و از راه دراز   نزد حاکم شد و بشناخت پسر
پسر از غايت خودخواهي و کبر   به سراپاي وي افکند نظر
گفت اي پير شناسي تو مرا؟   گفت کي ميروي از ياد پدر
گفت:گفتي که من آدم نشوم   حاليا حشمت و جاهم بنگر
پير خنديد و سري داد تکان   اين سخن گفت و برون شد از در
من نگفتم که تو حاکم نشوي   گفتم آدم نشوي جان پدر

+ در پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387 ساعت 1:16 زیر موضوع شعر در منطقه |